ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
صفحه نخست
فعالیت هاExpand فعالیت ها
بانک اطلاعات هنرمندانExpand بانک اطلاعات هنرمندان
منابع محتواییExpand منابع محتوایی
درباره ماExpand درباره ما
 
 

نام : ابراهیم
نام خانوادگی : اصغری
عنوان : شهید
تاریخ تولد :
جنسیت : مرد
شاعرانه های ناتمام گزيده اي از اشعار شهيد ابراهيم اصغري

عشق
عشق براي من
مثل رياضت كشيدن
 براي توست
در فصلي -
كه ميداني انتهايي ندارد
در فصلي كه صداي شيون-
ناخدا
بر فراز دكل بلند-
كشتي نوح
و كوتاه شدن خشكي
درون آب است.
و پرواز عقاب
در كهكشان
و فرود بر روي سايه ي ابليس
در-
شب باران زده...

آخرين ستاره شب
در غربت فاصله ها
زماني كه
كوچه از وجود
من و
تو
زماني كه نيمكت هاي پارك
از نشستن من و
تو
زماني كه كوچه تنگ
با ديوارهاي كاهگلي
با پل سيمانيش
و لحظات انتظار
و ساعات را
از اين و آن پرسيدن
از هواي من و
تو
استنشاق نمي كند
زماني كه در روي نيمكت تنهايي
چون دو قطب همنام
از هم مي گريزيم
زماني كه به ياد مي آورم
كه به تو
ديگر نتوانم نگاه كرد
زماني كه
در هياهوي شهر
و گنگي صداها
تن و دل
به كس ديگري مي سپاري
زماني كه
قلب كوچه
پاسبان تنهايي ماست
و ديگر
صداي پاهامان
به دنبال هم
بر روي سنگ فرش خيابان
طنين انداز نيست
و زماني كه
فاصله بين ماست
بيا تا با هم بميريم
بلكه در دنيايي ديگر
دور از نيرنگ ها
دور از بدي ها
با زيبايي ها
فاصله را
از ميان برداريم
زيرا اين آخرين ستاره شب است...


نفس
تن را
به سايه هاي سرخ خيابان مي سپارم
زماني
كه مردان خيابان
شهوت بازان خود را
به سايه هاي پرتحرك مي سپارند
و چنان
كنار جدول آب
به ماهي هاي كاغذي
خيره مي شوند
كه گويي در تور صياد
-آواره-
شاه ماهي
حلقه به دام
افتاده.
يك شاه ماهي مي ميرد
ولي دريا
پر است از ماهي.
هوس نبض هاي لرزان
به ظهر الله اكبر
و عصر بيليط ها بسته است
هزاران دست با يك شماره
545
545 شهر فرنگ
در ديوارهاي پر از صوت زغالي
و متعفن
به من چشمك مي زند
كنار سبزه هاي خيابان
خانه ي 545 هزار توماني
با
545 در
كه همه
به درخت آلبالوي خشك
سپور محله ما باز مي شود
كاديلاك آخرين سيستم
با صداي بوقش
صداي دياپازوني را
به خاطرم مي آورد
كه در مدرسه شنيده ام
در شرشر باران
هنگامي كه
صداي تمام شدن آب
به گوشم مي رسد
545 بار خواستم چترم را ببندم
ولي
تازه يادم افتاد كه چتر نياورده ام
شايد شماره 545 برنده باشد
روي شناسنامه ي
« استفاده اختصاصي ممنوع »
با خط قرمز « المثني »
صداي گردونه شانس
تاتاق تاق
صداي شهوت بازان
« شماره 545 »
و صداي قرچ قرچ صندلي ها

طنين نعل كفش شماره545
بر روي موزاييك هاي لج
به روي شانه ام مي پاشد.
در سرزمين آهن
به واقعيت رسيده بودم
خود را مي شناختم
زيرا خود را شناسانده بودم
زيستن را
 با ساعت هاي كرنوگراف
اندازه
مي گرفتم
ساعت را
به دود لوله بخاري كردم
تا ضد ضربه بودنش را هم
امتحان كرده باشم
و ساعت 545
آخرين شب شعر
از لابه لاي نظرگاه صندلي ها
در سالن ريش هاي كوتاه
و چشم هاي عروسكي
چند شاعر گداوار
در ميان زباله ها
به دنبال وزن و قافيه مي گردد
و صداي اولين چاوش
از-
گلدسته هاي امامزاده
مردم را
به خنده و بهت وا مي دارد
و شاعر ترانه مان
همچنان با مشت
به تريبون يا هو و يا حق-
مي كوبد
گويي
نوار افتتاح
مدرسه عالي
گاوآهن را
با دندان مي جود.
معلم علم الاشيا ما مي گفت
آهن داراي پروتيين است!
اين اولين پيام رسمي بود
كه از وراي آنتن هاي-
رو به ايستگاه
به گوش مي رسيد
برنامه 545 شب
قصه ي قداره كش ها
و خان باجي ها
در لباس مخملي-كهربايي
با زير لباسي
از حرير زرد
و فاصله خون و ماتيك
ابروهاي سياه-
چشم هاي سرمه كشيده
غبغب هاي آويزان
و ترنم مثنوي
در روي ديوار توالت عمومي پشت خانه مان
« اين نوشتم كه خر كند خنده »
من هم مي توانم
مثل هر ميهن پرستي
شاهنامه 545 مني
زين بغل بگيرم
و با صداي ساز
بازوان پر شهوت مردان خياباني
چند بيتي مي خوانم:
« به باد افره اين اين گناهم مگير... »
و انگشت هاي سياه مرشد
545 بار زنگ  را
به صدا در مي آورد.
...
حالا
به چنان
مرتبه اي رسيده ام كه
545 پله با زمين فاصله دارم
و افتخار دارم
كه مي توانم
نه از راه پلكان
بلكه
از همين جا
خود را به دروازه فوتبال ملي پرت كنم.
تا در ازاي يك سهم
از غروب چهارشنبه
حضرت استاد آبراهام صهبا
مرثيه اي به قافيه ي كشك
در رثاي حياتش رقم زند

پس زنده باد
شماره545
صادر از مزرعه
كوي گورستان
بالاخره خودم را شناساندم...